دیروز هنگام عبور از خیابان ، قهرمان اساطیری سال های بلوغ را دیدم
من و او
مثل هزاران رهگذر دیگر در مهلت سبز ثانیه های چراغ
از کنار هم عبور کردیم
سبزیِ ثانیه ها که رنگ باخت
آنسوی خیابان
آن همه سال پژمرده بود
روزهایم با دیدن خمیازه ها می گذرد و
دیوانه هایی که پول در می آورند . .
دوچرخه سواری روی سنگ فرش های بارون خورده ی آلبورگ هم بی فایده بود ..
جبر ، جبر است
و دیگر هیچ .
صبح که بیاید .. دردی می شوم در شِکم . .
ایستاده ام کنار پنجره ، باد می خورد به صورتم .. به گردنم ، سردم می شود ، لرز می کنم . نفس می کشم ، سکوت می کنم ، بی حس می شوم .. غرق می شوم در دنیای خودم ..
عود ها را که روشن می کنی ، خانه بوی جنگل می گیرد ، بوی نمناک درخت نارون . من مست افکار خود شده ام ..
گلچین تصنیف های قدیمی ات را میگذاری ، اتاق پر می شود از صدا ، پر می شود از آهنگ ، پر می شود از زمزمه های تو ..
بلند تر می خوانی ، افکارم را به هم می ریزی ، دنیایم را خراب می کنی و می روی . من که هیچ از تصنیف سر در نمی آورم ..
سردم می شود .. لرز می کنم .
